تبليغاتX
یاد یاران


یه سلام تپل به دوست داشتنی ترین دوستای خودم.

اول از همه اینکه عمه جون بازم یه دفعه ای غیبش زد

و خبری ازش نشد٬به این علت بود که:دو روز قبل از

نیمه شعبان۱۶شهریور٬  رفتم پیش مامان بزرگم و یک هفته

موندگار شدم. یعنی یه چیزایی شبیه تلپ شدن.

جای همه شماها خالی کلی هم به من یکی که خوش گذشت.

باور کنید که به خاطر عروسی دختر عمو جونم مجبور شدم برگردم.

جا داره که از ابراز لطف همه شما دوستان خوبم که از طریق کامنت و آف به دستم میرسه تشکر کنم.

نیلوفر ۲ جونم٬حالا به خاطر عمه جون گریه نکن.

اصلا"بیا پیش خودم ٬چیکار کنم عمه شدم واسه همین دیگه.واست یه لپ لپ میخرم٬از همونا که قراره واسه ملیکا جون بخرم. حالا قول بده دیگه گریه نکنی.

نوازه جون٬میشه لطف کنی وبگی که چی شده که

نوشتی این آخرین سلام است که می دهی؟ آخه نگران

شدم. ولی امیدوارم در هر جا که هستی دلخوش٬شادو

سلامت باشی.

داداش سعیداول شده و بهش تبریک میگم.از بس که خوشحالم که اسم داداشی رو اولین نفر میبینم ٬اصلا"نمییدونم چی باید بگم.

الان که دارم آپ میکنم کتاب شعر فریدون مشیری پیش رویم است و کتاب را باز کردم وشعری را که خواندم ٬مینویسم.

نایافته

گفتی که:

-((چو خورشید٬زنم سوی تو پر٬

چون ماه٬شبی میکشم از پنجره سر!))

اندوه٬که خورشید شدی٬

تنگ غروب!

افسوس که مهتاب شدی

وقت سحر!

تا پست بعدی همه شما را به خدا میسپارم.

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط آرزو |

گزارشی از مراسم بزرگداشت منوچهر نوذری

دراین پست میخواهم یادی کنم از مرحوم استاد

"منوچهر نوذری"

 

در روزنامه شرق به تاریخ(جمعه ۲دی ۱۳۸۴)چند صفحه ای را به مرحوم نوذری ویاد ایشان اختصاص داده اند.

در بخش نگاه اول گفتگویی از دختر مرحوم نوذری آمده است.

در بخشی از گفتگوی روزنامه شرق با نازنین نوذری ٬ایشان گفته اندکه:روزتشییع پیکر مرحوم نوذری مردم از کرج٬اهواز٬شیراز٬ومشهد آمده بودند٬باورتان میشود؟

مردی باکودک خودازضریح امام رضا تکه پارچه سبزی آورده بودکه ما٬درکفن ایشان بگذاریم وبه پهنای صورت اشک میریخت٬درقبال این محبت وخلوص نیت چه باید گفت؟پیرزنی آمدکه ازجمکران تکه سنگی آورده بودو میخواست که در کفن ایشان بگذاریم٬بازهم جای حرفی مانده؟

در بخشی دیگر چنین آمده:

دیگران ازنوذری میگویند:

افرادی چون:حسین عرفانی٬یکی از دوبلرهای خوب به حساب می آید:"راحت حرف زدن راازاوآموختم.با منوچهر نوذری درسال ۴۴دراستودیو کاسپین آشناشدم وازآن زمان به بعدبا ایشان همکاری داشتم.

محمد ورشوچی:نزدیک به ۴۰سال باایشان دوست بودم.

انگار که هرچه مهرومحبت بوددروجودمنوچهرنوذری بودو

بس.دوست که نه٬رفیق شفیق بود.

رضا عبدی:منوچهرنوذری یک هنرمندفرهیخته وبزرگ بود٬

مبتکر وخلاق.اودرتمام رشته های هنری(نمایشی)دست داشت و کارش بی عیب ونقص وبامهارت بود.بسیاردقیق

ومنظم بود.وقتی کسی دیرسرکارمی آمدناراحت می شد.یکبارمثالی زدوگفت:فردی بنام غلام گردشی درخانه ای کارمیکرده وهربارکه اورادنبال کاری میفرستادندتا

ساعتها بعد به خانه بانمیگشت وهربارکه همکاری دیر می آمدنوذری باصدای بلندمیگفت:بچه ها٬غلام گردشی

آمد!

افراد دیگری چون:منوچهرآذری٬سیامک اطلسی٬علیرضا جاویدنیا٬حسن اکلیلی٬جلیل فرجاد و فرزاد حسنی از مرحوم نوذری یاد کرده اند.

فرزاد حسنی٬درباره مرحوم نوذری:"به باورمن منوچهر

نوذری درتاریخ رادیوودوبلاژتکرارناشدنی است.نه گزینه ای  داریم ونه چنین گوهری قابل باز آفرینی است.

او خودمانی ترین گوینده رادیووتلویزیون بود.بازندگی مردم آشنابودوباشناخت دقیق ازآنها کار میکرد.کلماتی راانتخاب

میکردکه کلمات مردم بود.امابه شیوه خودش آنرا شیرین

وخودمانی میکرد.

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط آرزو |

بازگشت پیش دوستان.

بالاخره برگشتم.

تو این چند وقت که نبودم ٬دلم برای همه شما دوستان خوبم تنگ شده بود.

اما خوب با لطف و عنایت خداوندودعای شما دوستان خوب احوال من بهتر شده .

خب حالا نوبتی هم باشه نوبت وفا کردن به قولم هست.

گفته بودم که یه مصاحبه کوتاه از آقای حسنی هست که همان مجله جوانان امروز در تاریخ (دوشنبه ۹آبان۱۳۸۴)با ایشان داشته است.

*******قرار بود نقش "بابک"را بازی کنم.*******

((فرزاد حسنی))همین تابستان گذشته در ویژه نامه طنز

یک گفتگوی مفصل بامجله ماداشت.همین قدر بگویم که

۲۱ شهریور سال ۱۳۵۶ متولد شده وفعالیت هنری اش

درعرصه های ترانه سرایی٬مجری گری وبازیگری است.

اودرسریال((برای آخرین بار))نقش سعادتی رابازی کرد.

گفتگوی ک.تام ما با او را بخوانید:

ازاول برای نقش((سعادتی))انتخاب شده بودی؟

من درابتدای کارقرار بودنقش((بابک))رابازی کنم.امابه

دلیل اینکه درگیربرنامه کوله پشتی بودم وآن نقش هم وقت زیادی میگرفت نتوانستم برای آن نقش حاضرشوم.

به همین خاطرنقش سعادتی رابرای من نوشتندکه لوکیشن های آن محدودبودو وقت کمی هم میگرفت.

حالا این نقش را دوست داشتی؟

نقش سعادتی راخیلی دوست داشتم چون این نقش باهمه شخصیت های مجموعه فرق می کرد.نقش سعادتی حتی اگر مخیر هم بودمن باز آن را قبول می کردم.

فرق بین((نقش هوشنگ))وسعادتی چیست؟

من سال پیش نقش هوشنگ درمجموعه((کمکم کن))را

بازی کردم همان شخصیت را امسال تحت عنوان سعادتی بازی کردم امابااین تفاوت که سعادتی را شیرین تر وشوخ تربازی کردم وسعادتی تعدیل یافته نقش هوشنگ است.

کدام بچه ها موفق ظاهر شدند؟

همه بچه ها خوب بازی کردندوتوانستندیک سروگردن

ازکارهای قبلی شان بالاتر ظاهر شوند.

خاطره ای از این مجموعه داری؟

یک سکانسی هست که من ازارتفاعی پرت می شوم.

دراین سکانس من چنان پرت شدم هنوز که هنوز است

پایم دردمیکند.خاطره ای دردناک ودرعین حال شیرین بود.

گردن بندی که درحین بازی دور گردن داری٬اذیتت نمیکرد؟

پدرم را در آورده بودومدتی کمر دردوگردن درداذیتم میکرد.

چراازبرنامه((جزرومد))رفتی؟

برنامه ای است که برای من تمام شده وعلت آن اختلافی است که من باتهیه کننده این برنامه پیدا کردم.

اما انگار مجری جدید از کار شماتقلید می کند؟

این حرف را خیلی هازدندوحتی من این نکته رابه خود

((احسان))(احسان علی خانی)منتقل کردم ولی خود

احسان برای این کارش یک توجیهی داردکه بهتر است از

خودش بپرسید.

دست تان درد نکندکه دراین گفتگوی کوتاه شرکت کردید.

دست شما هم دردنکند که بامن تماس گرفتید.

جا دارد از همه شما دوستان خوبم تشکر کنم.

پگاه عزیز که اولین نظر را داده.

فاطمه جون (معدنچیان)دوست جون!که خیلی دوست جون خوبیه.و خیلی دوستش دارم.

نغمه جون!چرا حالا که من اومدم میخوای بری؟؟؟

نیلوفر۲جون!میبینی که عمه جون بالاخره برگشت٬خدا نکنه دوست جونای من غصه بخورن. به جاش برای

تلافی به خیر برای همه شماها یکی یه لپ لپ میخرم.

تا پست بعدی خدا یار و نگهدار همتون.

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 6 قبل از ظهر توسط آرزو |

بر میگردم. برای عمه جون دعا کنید.

دوستان خوبم

عمه جون یه چند وقتی نمی تونه بیاد تو نت.

واسه همین اومدم این پست تا بگم دراین پست هر تبلیغی دوست دارید بکنید فقط بی احترامی به دیگران 

و آقای حسنی نباشه.

فقط همین. خودتون رعایت کنید.

ولی آزادید هر کاری انجام بدید به شرط رعایت حقوق دیگران

قربون همه دوستان عزیزم.

برای من حتما"حتما" دعا کنید.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط آرزو |

صدو پنجاه دقیقه با( فرزاد حسنی)گفتگو از : ارمغان زمان فشمی.

انتهای  مصاحبه  با  آقای  حسنی

نظرت در مورد خبرنگارها چیست؟

روحیه خوبی دارند.بایدسعی کنندقلمشان به روحیه شان نزدیک باشدوقتی خداقلم رابه دست کسی میدهد

به اولطف میکند٬بعدازآن به خودطرف مربوط است که خودش را ازآن لطف دور بکند یا درراستای آن لطف الهی حرکت بکند.

مجله جوانان؟

همگام وهمراه دوران نوجوانی من وجزو سه نشریه ای بودکه ادبیات نوشتاری و حتی گفتاری من را شکل داند.

الان آرشیوی از این مجله دارم وخودم را به نوعی مدیون

اش می دانم.آن زمانها تب جوانان همه راگرفته بودوآنقدر عاشق سینه چاک داشت که اگردیرمی رسیدی تمام شده بود.به خاطر قدمت تان٬مخاطب همراه شماستبه شرطی که همراه این قدمت حرکت کنید.ای کاشدوباره روزی برسدکه هردوشنبه اولین کاری که می کنیم خرید

مجله جوانان امروزباشد.

آخرین بار که این مجله را خریدی چه موقع بود؟

ویژه نامه سه سال پیش.

آن موقع من هنوز به مجله نیامده بودم...راستی این باردریک برنامه رادیویی شنیدم که شعری ازصفحه خنده

جام مجله جوانان خوانده شد که من هنوزآنرابرای چاپ درمجله نفرستاده بودم.چه جوری هاست؟!

هم نکته نانموده دانیم٬هم نامه ناموشته خوانیم!

اجرای زنده؟

موی آدم راسفید میکند.

دوست داری؟

چی رو؟!

اجرای زنده را.

عاشق اش ام!

چرا آدم باید کاری راکه میداند پیرش می کنددوست داشته باشد؟

دنیاداردماراپیرمیکندبگذارخودمان بکنیم!

این٬یک جورهایی یعنی که شما...

نه٬من اصلا"مازوخیسم ندارم!

خوشم می آیدکه سریع نکته راگرفتی.

دیدم یک خورده کندی٬خودم گفتم.

کند نیستم!نخواستم بی ادبی کرده باشم.

باید کاری کنی کسیکه می خواهدباتومصاحبه کند

بترسد.

نظرت در مورد این مصاحبه چه بود؟

خوب بود!بدی اش این است که سوالهارانوشته ای.

بایداعتراف کنم که این اولین تجربه من در مصاحبه بود٬

البته دراین سطح.

یعنی شماهمیشه ازسطح پایین شروع می کنی؟!

اختیاردارید.دردوره دانشگاه بامصاحبه بااساتیدمان برای نشریه دانشجویی شروع کردم.یکی دوتاسوال یک کلمه ای مانده:فمینیست؟

گمان کنم یک چیزی تو مایه های راشیتیسم باشد٬

فارسی اش هم می شود  دندت نرم!خوب شد؟

نه٬خیلی بدشد!سوال بعدی:فشم؟

فشم؟...اگه برم عاشق اش میشم!قافیه اش خوب بود؟

بله!

می گویند((تاجر ورشکسته شاعرمیشه...شاعرپولدار

میره تاجر میشه!))

شاعرپولداروجودندارد...شماخوشبختی رادرچه می بینی؟

سوال راتصحیح میکنم٬شمااصلا"خوشبختی را می بینی؟

خب...خوشبختی رادرچه حس می کنی؟

خوشبختی در درون خودآدم است وچیز دیگری نیست.

خودت خوشبختی؟

بله.

آرزوی بزرگت در زمینه کاری؟

تاسیس یک مدرسه قوی بازیگری درایران.

خودت چه کاره آن مدرسه خواهی شد؟

من مدیریت میکنم.نخبه هارابرای تدریس پیدامی کنم.

فکر می کنی چه سوالی باقیمانده که نپرسیده ام؟

هیچ چیز٬شما که همه چیززندگی ماراروکردی!

ولی یک سوال هست که شایدبهتربوداول مصاحبه می پرسیدم.تعریف طنزازنظرشماچیست؟

این هم مثل سینماست که تعرسف خاصی نمی شود

برایش قائل شدو((هرکسی ازظن خودشدیاراو)).طنزهمان چیزی است که در یک رابطهعلت ومعلول دیگری هستیدمتعجب تان میکند.همان چیزی است که باعث وجددرونی وگاهی همراه با جلوه بیرونی

می شود٬حتی یک خبرخوش هم بااین تعریف می تواند

طنز باشد.

درطول مصاحبه٬تلفن همرا فرزاد حسنی مرتب فعال

می شدواوباهدکدام ازآدمهای پشت خط بالحن ولهجه

متفاوتی حرف میزد.این بارهم پیامی از یکر ازدوستانش

رسیدکه پارسی راپاس می داشت ونوشته بود:((هروقت

به خانه رسیدی برایم یک <<اس ام اس  گسیل کن!>>

ونقطه پایان حرفهای ما شد.

 خب دوستان خوبم  این  مصاحبه به اتمام

رسید. و در پست بعدی  یه مصاحبه کوتاه

با آقای حسنی هست که در پست بعدی

میگذارم ودر همان پست هم به پایان می رسد.

تاپست بعدی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 5 قبل از ظهر توسط آرزو |

صدو پنجاه دقیقه با( فرزاد حسنی)گفتگو از : ارمغان زمان فشمی.

ادامه مصاحبه با آقای حسنی:

ایشالا در پست بعدی مصاحبه تموم میشه.

جنبه های مثبت معروفیت بیشتر است یا جنبه های منفی اش؟

در دنیا چیزهای مباح زیادی وجود داردکه معروفیت هم

یکی از آنهاست.خوبی هایی دارد مثل این که کارت راه

می افتد٬امکان این را داری که پیشرفت کنی٬ کارهای

بهتری به تو پیشنهاد میشود...بدی هایی هم دارد مثل اینکه دیگران چشمشان به شماست٬خیلی ازکارهای معمول دیگران را نمیتوانی انجام بدهی.

مثلا"دیگر نمیتوانی گدایی کنی؟

بله٬اصلا"نمی شود٬خیلی بداست!البته این رابنویسید

که مابرای پول جمع کردن گدایی نمیکردیم وپولهارادر

صندوق صدقات می ریختیم.درواقع اینجور کارها کلاس بازیگری مابودکه بفهمیم تاچه اندازه می توانیم این نقش را درست ایفاکنیم ومردم چقدر به حس ما جواب میدهند.

یادم هست یکباردردوران دانشگاه درنقش یک آدم شل٬از

ازخیابان حجاب تاونک شل زدم وآمدم بالا!

شرط بندی بود؟

نه٬می خواستم ببینم چقدر می توانم این حس را

منتقل کنم.

واحتمالا"می خواستی باشل هاهمدردی کنی!

ماباهمه همدردیم مخصوصا"بااهالی استعدادهای درخشان.

بااستعدادهای درخشان همدردی یا میخواستی بگویی

که جزوشان هستی؟

توخودحدیث مفصل بخوان از این مجمل!

تپق؟

نباشد اصلا"مزه ای وجودندارد!تمام قشنگی گویندگی

به همین است!

اولین بار که تپق زدی هم همین نظرراداشتی؟

طی شش ماه اول که دررادیوبرنامه زنده اجرامیکردم فقط دوتاتپق زدم و همان وقت هم معتقد بودم مهم نیست.

راستی٬این درست است که میگویندبه خاطر هرتپق٬

مبلغی از حقوق گوینده هاومجری هاکم میکنند؟

نه بابا٬ازماکه تاحالاچیزی کم نکرده اند.اگر اینطور بودبعضی هابایدهر ماه یک چیزی هم بدهکار می شدند!

یک مجری بهتروحاضرجواب ترازخودت نام ببر!

خیلی هستنداماکسی که معتقدم حالا حالاهانمی توانم به ایشان برسم استاد منوچهرنوذری است که از

ایشان خیلی درکارم تاءثیر گرفته ام.البته سرمشق داشتن٬نشانه تقلید نیست.

ویک مجری خوش صداتر؟

ماکه خوش صدانیستیم.چیزی که امروزدررادیوبه حد

اشباع داریم صداهای قشنگ است ولی دوره صدا

سالاری وداشتن گرمای کلام است.

سخت ترین کاری  که به شما واگذار شده چه بوده؟

معمولا"وقتی سرودن ترانه فیلم یاسریالی را به من میسپرند فکر میکنم مسوولیت سنگینی دارم.

آرزوی سفر به کجا را داری؟

ونیز!خیلی دوست دارم!...تقصیر کارتون مارکوپولوست.

هی...<<تقصیر>>رابا<<سین>>نوشتم!

عیبی ندارد٬تحت ((تقصیر))من بوده!(بلند می خندد)

خب٬!این همان سوالی است که اذیت ات میکند...

میوه٬غذا٬رنگ... ((اسم فامیل ))است دیگر!

عیبی دارد٬بفرمایید.

میوه؟البته اینها یک جورهایی<<شخصیت شناسی>>

همهستند٬یک میوه خاص ممکن است شخصیت ات را لو

بدهد.

بنویس آبمیوه(نکتار)شش میوه!!

ای بدجنس٬اگر قضیه شخصیت شناسی رانمیگفتم این

جواب را نمی دادی.

نه.

غذا چطور؟احتمالا"شش جور غذای عروسی ها؟!

نه...راستی من چی دوست دارم بخورم؟

لابد مثل اکثرمردها قورمه سبزی دیگر!

نه٬من((تخم مرغ خرما))دوست دارم.

به نظر شماها این چه غذایی هست؟چه ریختی پخته میشه؟

شوخی میکنی؟

نه.

خودت هم بلدی درستش کنی؟

نه!هیچ غذایی بلد نیستم درست کنم.

این دیگر کاری دارد؟نیمرو چطور؟

یکی دوباردرست کرده ام.

پس هیچ وقت تنها زندگی نکرده ای؟

من کلا"تنهاهستم.

رنگ؟                آبی.

استقلالی هستی؟

اصلا"به فوتبال علاقه ندارم.بنویس زرد کهربایی.

حیوان؟

خودم...حیوان ناطق!

این که شامل همه میشود.

ماهم یکیش!

چه کسی را حاضری به شام دعوت کنی؟اول بگوآدم خسیسی هستی یا نه؟

من خیلی دست ودلبازم.هرچه در می آورم خرج میکنم.

پس خیلی ها راحاضری به شام دعدت کنی؟

بله.کلا"ازاینکه بادیگران باشم لذت میبرم.هرکس باشد عشق میکنم!

بین همکاران ودوستانت شخص خاصی نیست که در این مورد نام ببری؟

قاسم جعفری.اتفاقا"تاحالا هیچ وقتبه شام مهمانش نکرده ام.

ان شاءالله از این به بعدچه هدیه ای دوست داری بگیری؟

کتاب.

لابد کتاب هم هدیه میدهی؟

بله.

به طرف ات نگاه نمیکنی که آیا به کتاب علاقه داردیانه؟

نه٬به من مربوط نیست.میتواندکتاب رابگذاردزیرسرش و

بخوابد.

دراین صورت به کتاب توهین میشود.

نه٬فقط زیرسرش بلند میشود!!

یک خالی بندی همیشه مفید؟

خیلی مخلص ایم!زیاد هم به کار می برم.

ازاین به بعد خاصیتش را از دست میدهد.بایدفکردیگری

بکنی.

به هر حال ما مخلص ایم!

باشید آقا!...چه کاری را میتوانی بهترازاجرا وبازیگری انجام بدهی؟

لای جرز بایستم...ایستادن لای جرز!!بپرس اگر این کاره نمیشدم چه کاره میشدم؟

اگر این کاره نمی شدی چه کاره می شدی؟!

توی خیابان ولی عصر یک دکه مجله فروشی میزدم.

وای...جدی می گویی؟من از بچگی آرزوی این شغل را داشتم.

بیا بریم باهم این دکه رابزنیم.وقت هایی که من میروم

سرکارووقت ندارم تو بایست!

قبول!خیلی شغل خوبی است...برگردیم به شغل فعلی ات.ایستادن لای جرز که کار خوبی نیست٬درچه صورت حاضری بازیگری را کنار بگذاری؟

وقتی کنارمان بگذارند.تازه آن کنار کلی کار بلدیم انجام

بدهیم!

ولی نگفتی چه کارهایی.

خب دیگر٬ازهمان ایستادن لای جرزشروع میشود.

وبه خفه کردن پیرزن ختم؟!

کشیدن آب حوض!

اگر میتوانستی یک سوال ازیک نفر بپرسی چه سوالی را از چه کسی می پرسیدی؟

آخه حالی به آدم می مونه؟!

حال نداری سوال بپرسی یا این سوال است که می پرسی؟

این سوال را می پرسم.

از کی؟

از هر کی!!

یعنی مثل آن فریاد که همه می شنیدند؟

نه!آن که امری بود!سوال نبود.

یعنی مهم نبود چه کسی جوابت را بدهد؟

نه مهم این است که من از کی می پرسم!

پیچانده شدیم دیگر؟!

من شغلم همین است!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ایشالا پست بعد قسمت آخر این مصاحبه را

خواهید خواند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 8 بعد از ظهر توسط آرزو |

صدو پنجاه دقیقه با( فرزاد حسنی)گفتگو از : ارمغان زمان فشمی.

ادامه مصاحبه با"آقای حسنی"

حالا که صحبت زیبایی شد برویم سراغ خصوصیات همسر ایده آل شما.اصولا"ازدواج کرده ای؟

اصولا"نه٬فروعا"هم ازدواج نکرده ام!خصوصیات همسر ایده آل بنده...

میخواهم ببینم زیبایی کجا قرار میگیرد؟

زیبایی که معمولا" در صورت قرار می گیرد!!

ملاک چندمت است؟

هر کس حرفی به جز ((یک))بگوید اشتباه است.چون تو اول قیافه طرف را می بینی.البته سلیقه هر کس در

موردزیبایی متفاوت است.ولی تا ظاهر کسی مورد توجه قرار نگیرد٬به سمتش نمی رود.ملاک دوم من:صحبت کردن عاقلانه است. سومی هم: تحمل بالا٬چون تحمل من کار سختی است!

پس آن وقتی که پرسیدم یک عیب خودت را بگو ٬باید میگفتی غیر قابل تحمل بودن!

خب به خاطر همان مهربانی و حساس بودن ورمانتیک بودنم غیر قابل تحمل ام!

اما خانمها معمولا"این صفات را دوست دارندوازاین شاکی اندکه چرا آقایان اینطور نیستند!

آخر هر چیزی٬زیادی اش افتضاح بالا می آورد!

چرا جوانها ازدواج نمی کنند؟

این سوال را میخواهم خارج از طنز جواب بدهم.

که اصولا" طنز هم نیست.

چرا.اصولا"خود مساءله ازدواج٬مساءله طنزآمیزی است.

به قلعه محاصره شده ای شبیه است که هر کس بیرون از آن است می خواهد برود تووهر کس که توی قلعه است می خواهد بیاید بیرون!

اصلا"هر چیزی را به باب((افتعال))ببری خنده دارمیشود.

حتی ممکن است<<افتضاح>>بشود!

بله.ببینید٬یکی از دلایل اینکه ازدواج سیر نزولی پیدا کرده وآمار طلاق مدام بالاتر می رود این است که ما آدمها داریم به شکل وحشتناک و دهشتناکی از معیارهایی که قابل قبول انسان است دور میشویم.

و به چی نزدیک میشویم؟

به معیارهای غیر قابل قبول انسان!!به چیزهایی که انسان بایداز آنها فرار کند.مثلا"یکی از چیزهایی که امروز

درروابط دخترها وپسرهای ماپایمال شده>صداقت است.ونبودصداقت همه را میترساند.یک چیز دیگر زیاده خواهی است.همه میگویند:کذاب بودن وزیاده خواهی بد

است.اماخیلی ازماعملا"داریم به چیزهایی نزدیک میشویم که ذاتا"باید از آنها فرار کنیم.از طرفی مابه سمت رفتار های نابه هنجاروافسارگسیخته میرویم و هموارهرفتارهای خارج از تعادل وعنان گسیختگی ها٬هر

نوع رابطه و حتی اجتماع را مضمحل می کند.دراین شک

نکن!وقتی شما قبول میکنی که درتیمی به عنوان

"خانواده"قرار بگیری باید قبول بکنی که مقداری از آزادیهای خودت راتبدبل به احسن کنی.

بعضی جوانها فکر میکنندازدواج٬آزادیشان را محدود می کند.

نه٬این((تبدیل به احسن))است.یعنی شماآزادیهای بی

معنی خودت راکه هیچوقت ثمر بخش نبوده ونخواهدبود

تبدبل به آزادیهایی میکنی که برایت نافع است.

تفسیر قشنگی بود.

ولی متاءسفانه هیچکدام ازمااین را درک نمیکنیم.این

میگویدزن گرفتم محدودم آن میگوید شوهرکردم محدودم.

درحالیکه اصلا"اینطورنیست.جوانهاباید بفهمند وقتی دد

کنار هم هستند موفق تر خواهند بودودنیارنگ دیگری پیدا

میکند.فراترازموضوعات"دوستم داری ودوستت دارم"و

"دوست من دوست داره بادوست تودوست بشه"باهم بودن لذت بخش است.

می بینم که اصلا"به مشکلات اقتصادی اشاره نکردی!

اینکه همیشه بوده٬مگردرکشورهای خارجی نیست؟

شماخیال کردی کدام دانشجوی فرانسوی ماشین دارد...

آنهاسطح توقعشان هم پایین تر است.

بله.راحت بگویم٬اینجور که دخرهاوپسرهای ما بیرون می آیند هیچ آدم خارجی بیرون نمی آید.شما برو صندل دخترها راقیمت کن٬مانتوی مدل فلان اش که یک هشتم بدنش را میپوشاندوشلواری که یک نهم بدنش رامی پوشاندقیمت کن٬در یک کشور خارجی مجموع اینها اندازه خرج یک خانواده میشود.حتی میزان سادگی آرتیست های آنها حیرت آور است.به جشنواره کن واسکار نگاه نکنیدکه شرکتهای تبلیغاتی هزینه لباسهای

هنرپیشه هاراتقبل میکند.شایددرکشورهای خارجی اسلام وجودنداشته باشدولی رفتارهای مسلمانی وجود

دارد.

برگردیم به تفسیرشمااز ازدواج.شما که آنرامحدودیت

نمی دانی چراازدواج نکرده ای؟

چون برای شنیدن این صدا(دست هایش زا به هم میزند)هردودست باید به هم بخورد٬یک دست صدا ندارد.

بهترین نعمت خدا؟

پسر!

خیلی بد است که همه جوابهایت مینیستی ومردانه است.چرا این جوریه؟!

به خاطر اینکه((نعمت))درکنار((رحمت))کامل میشودکه

آن هم دختر است.

امابایداین رااز اول می گفتی.

مزه اش به همین است!به این می گویند مصاحبه.نه اینکه بگوییم:((سلام٬حال شما؟در خدمت شما

هستیم...))نعمت ورحمت٬دوچیزی هستندکه آدم همیشه درانتخابشان مردداست ودوست داردهردوراباهم

داشته باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ادامه مصاحبه در پست بعدی .

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط آرزو |

صدو پنجاه دقیقه با( فرزاد حسنی)گفتگو از : ارمغان زمان فشمی.

ادامه مصاحبه با آقای حسنی:

اگر یک روزجنس مخالف خودت بودی چه کارمیکردی؟

لبش را میگزدو میگوید:((همین را بنویس!))

حالا فرض کن قاضی دادگاه

هستی.اگرمردی رابیاورندکه

باوجودداشتن چهارتا زن عقدی٬زن پنجم راهم عقد

کرده٬دوست داری چه حکمی برایش صادرکنی؟

محکومش میکنم به اینکه به امثال من یادبدهد که چه

کارکرده!!

حالامثلا"خیلی خوش بحالش شده؟آن لب گزیدنت

درسوال قبل چه بودواین جوابت چیست؟

درجواب سوال قبلی من منظور خاصی نداشتم.شمابنویس٬بگذار

مردم برداشت خودشان را داشته باشند!ولی درجواب این سوال واقعا"یواشکی از

طرف میپرسم رازاینکه توانسته این همه زن راجلب

بکند چه بوده؟!

یعنی خودش هم جهت آموزش شما٬به زن گرفتن ادامه بدهد؟!

بله٬آموزش همگانی!

((تدریس))است دیگر؟!

بله البته به این میگویند((تحصیل))چون یک حاصلی دارد!!

حالا فرض کن در همان دادگاه٬زنی را می آورند که

مادر شوهرش راازبالکن خانه پرت کرده پایین وکشته!

دراین مورد بایدنظرآقای محقق رابپرسی!

نه من دارم نظرشمارامیپرسم!چطوربه سوال قبل جواب دادی٬چون

به نفعت بود؟!

نه آخر بحث قضاوت بوداما

این دیگربحث قتل عمد است وبایدبروی پیش آقای کوه کمره ای!

خب٬فرض کن طرف نمرده٬فقط پایش شکسته!

من معتقد به معامله به مثلم!

یعنی...

باحفظ تشک پرقودرحیاط٬او

راهم پرت کنند پایین!

چه عدالت جالبی داری شما!

بله٬ظلم بالسویه٬عدل است!

این که بالسویه نبود٬شرایطشان فرق داشت.

ظلم است دیگر!به تضاد کلمات دقت کن!

دورازجان شما٬سوال بعدی

در مورد مرگ است.دوست داری روی سنگ قبرت چه بنویسند؟

روی سنگ قبرم؟...اسم وفامیلم رابنویسند دیگر!

آنرا که مینویسند!!دیگر چه؟

همین٬آخر دفتر یادداشت که نیست!

اصلا" چه جورمرگی را ترجیح میدهی؟

یک شب تب ویک شب مرگ!

اگرآدم مثلا"سرطان بگیرد٬برای آماده شدن برای مرگ فرصت بیشتری دارد.

نه تو رو خدا٬اصلا"بیماری هزینه بردوست ندارم٬یک شب تب ویک شب مرگ!

امضا دادن چه حسی دارد؟

راستش من چون سواد ندارم انگشت میزنم!

چه چیزی حرصت رادرمی آورد؟

سوالهای غیر هوشمندانه..

.والان اصلا"حرصم در نیامده.

چه چیزی غمگینت میکند؟

وقتی قدر آدم را نمیدانند...

هر آدمی را.

چه چیزی شادت میکند؟

همین حالاکه با شما حرف

میزنم ازاین که قرارشده سری جدید((کوله پشتی))ساخته شودخیلی شادم و((درحال زیبا شدنم))!

زیبا که هستید.

قربان شما.به قول((ر.اعتمادی)):زیبا ولی جسور!

زیباهازحمت نمیکشنداگر

جسور نباشند!

چرا؟

چون جامعه بخاطر زیبایی شان ارزش ویژه ای به آنها میدهد که جسارت میبخشد.

البته اینجور زیباییها هم مثل

خیلی چیزهای دیگرزکات دارد.

زکاتش چیست؟

عفاف.

خوب فعلا" تا اینجا داشته باشید. تا قسمت و پست دیگر که در خدمت شما خواهم بود.

داشت یادم میرفتا:

امروز ۱۳مرداد ۱۳۸۵تولد داداشمه. از همین جا تولدشو تبریک میگم.

          

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 9 بعد از ظهر توسط آرزو |

صدو پنجاه دقیقه با( فرزاد حسنی)گفتگو از : ارمغان زمان فشمی.

بعد از این زنگ تفریح٬به سوالات بعدی مصاحبه برمیگردیم:

<<کار بعدی ات چه خواهد بود؟>>

به احتمال قریب به یقین دیگر نقش منفی بازی نمیکنم.میخواهم عرصه دیگری را تجربه کنم.خیلی تور ذهنم هست که یک کار طنزوکمدی انجام بدهم.دررادیوکارطنز

زیاد داشتم.امادرعرصه تصویرنه.چندپیشنهادرسیده که درحال بررسی آنهاهستم."درشهر"هم به ماپیشنهاداتی شده!

این طرف دوربین هم نقش بازی میکنی٬یعنی در زندگی واقعی؟

شمایک نفرراباانگشت نشان بده که بازی نمیکند.

نه منظورم وقتهایی است که آدمها مجبورند خودشان نباشند.بعضیها نقش را

خراب میکنند.

همه٬بازیگرند٬شماهم داری نقش یک خبر

نگاررابازی میکنی.

یعنی من خبرنگارنیستم؟

ببین٬همه ماآن چیزی میشویم که فکر میکنیم.

ولی گاهی لایزم میشود نقشی کاملا"

متفاوت با با چیزی که هستیم بازی کنیم.

توآنراهم بازی میکنی.

چه چیزی را؟

خیلی چیزها.مثلا"تاحالانقش طنزپردازرا

هم بازی کرده ای؟

آخر من هم خبرنگارم هم طنزپرداز!

فکرمیکنی!!

یعنی شما میگویی همه میتوانند بازیگر بشوند؟

بله٬به شرط اینکه صادقانه وهوشمندانه

بازی کنند.این نکنه راهم درنظربگیرکه همه میتوانندبازی کنند.امابازیهمه برای همه جذاب نیست.

برگردیم به سوالهای کلی.دوستال به شما چه لقبی داده اند؟

خیلی اهل لقب گذاشتن نیستیم.

مثلا"نمیگویند<<ابوالمطالعه>>؟

نه!آنکه مال ابوالهول است!...راستش امکان دارد از خود متشکری بشود ولی به من میگویند خیلی باهوشی.

اینکه لقب نیست.

چرادیگر٬میگویندباهوش!آی کیو!این را

ننویسید بعدا"برایمان حرف در می آورند.

بیاورند!این دیگر مشکل شماست!

نه٬میگوینداگرآی کیو داشت که این حرف رانمیگفت تااینهابنویسند!

میرسیم به موسیقی.برای خودم خم جالب است بدانم به چه چیزی گوش میدهی؟

به حرف حساب!

ودرزمینه موسیقی چه کسی حرف حساب میزند؟

انتخاب اول و آخرم شجریان است که همه کارهایش را دارم و دوست دارم.در پاپ٬

عصار را میپسندم.

فقط این در آبی ها را میگویی؟

نه اگر اجازه بدهیدداشتم میگفتم!بالاخره

آنهاهم خواننده های خودمان هستند به

ترتیب کارهای آقای حامدی٬اقبالی و قمیشی رادوست دارم.

چند موثعیت طنز داریم٬بگو درهرکدام چه

واکنشی نشان میدهی.فرض کن بعداز

خوردن غذای مفصلی دررستوران متوجه میشوی پول نداری!

تا حالا اتفاق نیفتاده.درحال حاضرهم چون مردم یک مقدارباماآشناهستند٬مطمئنا"

نمیگوینددستشویی راتمیز کنم یاظرف بشویم.شاید بگویند چنددقیقه دم در بایست وجلب مشتری کن.منتهاامکان دارد

جهت حفظ آبرو٬کلاه خرسی راسرم بگذارم

ولباس خرسی را بپوشم وآنجابایستم!

اگر معروف نبودی چطور؟

باز هم باید کلاه خرسی را سرم میگذاشتم!

پس بالاخره به آنجاختم میشود؟

بله٬همه راههابه کلاه خرسی ختم

میشود!

حالا فرض کن درست قبل از یک میهمانی

پیراهن مورد علاقه ات با اتو میسوزد.

مادرم یکبار اینکارراباپیراهنم کرد.آنقدر خودم رابه درودیوار کوبیدمکه تصور نمیکنم

دیگر چنین موردی پیش بیاید.منتهای مراتب درچنین شرایطی می نشینم زارزارگریه میکنم به حال پیراهنم!من عاشق پیراهن هایم هستم.

فکر میکنید قید میهمانی را بزنی.

بله من اگر یک خط روی لباسم بیفتد یا لباسم اتوی بد داشته باشد ناراحت میشوم.البته این راهم بگویم٬اگر آن پیراهن

را بپوشم وبه میهمانی بروم امکان داردآن مدلی مد شود!

بحث مد ساز بودن آدمهای معروف است؟

نه٬بحث این است که آدم میتواند گهگداری مدسازی کند.درضمن چون هیشه

ازمن کارهای عجیب وغریب ساطع شده

مردم زیاد خرده نمیگیرند.

مثال میزنی؟

همین کار دیگر٬که با آن پیراهن بروم میهمانی!

آنکه اتفاق نیفتاده.

اتفاق افتاده اش راهم تعریف میکنم!زمانی که مردم ما را نمیشناختند و راحت تر بودیم وسط خیابان مینشستیم گدایی میکردیم.یا دعوای نمایشی راه می انداختیم.آخرین مورد این بود که سر کلاس دانشگاهبلند شدم ویک  خاطره بسیار گریه

آور-والبته الکی!از مادرم تعریف کردم که همه گریه کردند.بعدخندیدم وگفتم الکی بود!این کارهاراانجام میدادیم تاحس بیزی درماتقویت شود.به خاطر همین چیزهاست

که میگویم برای دیگران خیلی عجیب نیست که با آن پیراهن به میهمانی بروم.

البته برای دیگران که با این خصوصیتت

آشنایی دارند.ملی فرضا"توی آن رستوران

ممکن است مردم بگویند:ای وای٬فلانی٬این جور آدمی است؟!

بله ممکن است...اماخوب فکری بودها!غذابخوریم وپول ندهیم!این هم روش خوبی است٬میشود پیاده اش کرد!

میتوانی ادعا کنی کیف پولت را گم کرده ای!

یا اینکه کیفم را زده اند!اصلا"امکان دارد بروم عارض هم بشوم!

موقعیت بعدی:اگر در جزیره ای تنها باشی

و امکان ارسال تنها یک پیام با بطری را داشته باشی چه مینویسی؟

مینویسم:بدون شما اینجا صفایی ندارد!

فکر میکنی به چه کسی میرسد؟

مهم این است که به هر کی برسد٬بلند

میشود و می آید.

پس نشانی جزیره را هم مینویسی؟

اگر شما توانستی نشانی جزیره را بنویسی٬به من هم بگو که بنویسم!

پس نباید به آمدن کسی امیدداشته باشی؟

چرا٬می آیند...همه کسانی که اسم کوچک یا فامیلی اشان((صفا))باشد میآیند!

آهان٬از اون لحاظ!!(فکر کنم آن جزیره به آقای<<صفایی>>مسوول سرویس ورزشی وویراستار مجله واقعا"نیاز داشته باشد!)حالا اگر بتوانی فریادی بزنی که همه  دنیا بشنوند٬چه جمله ای را فریاد میزنی؟

میگویم:یواش تر!

فکر میکنی نتیجه اش چه میشود؟

همه حداقل دو٬سه ثانیه ای ساکت میشوند!

           ادامه مصاحبه در پستهای بعدی

                                

تا بعدفی امان الله.

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط آرزو |